رویکرد نظری بر بازیگری نمایش

۱۳۹۹/۱۱/۱۳ ۱۰:۲۸ 60 نگاه پلاس
رویکرد نظری بر بازیگری نمایش

شاید برایتان سوال باشد که چگونه باید بازیگر شد؟

شاید اولین سخن در این باب این باشد که اصلا بازیگری یعنی چه؟

چرا وقتی به صحنه ی تئاتر می‌رسیم ناگهان دست و پایمان شل می‌شود و به گونه ای نمی‌دانیم چه باید کرد؟

شاید برای رسیدن به پاسخ این سوال باید ابتدا گشت گذاری در ذهنمان داشته باشیم.

مسئله ساده است.

وقتی که شما در زندگی روزمره هستید ، مثلا در حال قدم زدن در خیابانید به صورت طبیعی برخورد میکنید و لازم نیست برای پاسخ به سوال

حالا باید چه کار کنم به خودتان زیاد فشار بیاورید.

اما مسئله به همین جا ختم نمیشود؛

اگر در همان خیابان حس کنید که کسی شما را زیر نظر دارد ناگهان قدم زدن هم برایتان به مسئله ای بحرانی تبدیل میشود.

چرا بحرانی؟

برای اینکه حالا کسی شما و رفتارتان را زیر نظر دارد و به عنوان موجودیتی بیرونی می‌تواند دست به قضاوت یا برداشت بصری فکری از رفتار شما بزند .

به همین دلیل شما در ناخودآگاه دیگر نمی‌توانید به آسانی چند لحظه ی پیش برخورد کنید و اصطلاحا طبیعی باشید.

چیزی هم که در صحنه ی تئاتر باعث می‌شود دست و پایتان را گم کنید همین است.

شاید برایتان سوال باشد که چرا دست و پایمان را گم میکنیم من خیلی هم راحتم و اتفاقا خودم را خوب نشان میدهم.

اما بیایید عمیق تر به مسئله نگاه کنیم.

به محض اینکه شما تصمیمی برای چگونه رفتار کردن میگیرید ماجرا تغییر کرده است.

حالا چه در صحنه خوب باشید و چه بد،

سالهاست بازیگرانی را می‌بینیم که بازیگری را با پوست کلفت بودن اشتباه میگیرند،

اما این چیزی جز یک تقلب فکری نیست که نهایتا منجر به سالها اشتباه و تقلب و سطحی نگری نسبت به الگوهای رفتاری خود و کاراکترهای نمایشی تان خواهد شد.

در این مبحث باید اضافه کنیم که بازیگری یعنی نقش را اعاده کردن نه در نقش فرو رفتن.

شاید برایتان جالب باشد که اتفاقی که برخی با عنوان یکی شدن با کاراکتر در صحنه از آن یاد می‌کنند نیز نوعی کوری فلسفی در امر بازیگریست.

چرا که یک بازیگر اصولی باید بداند که من نقش کاراکتر را بازی می‌کنم و خود آن نیستم و اگر غیر از این باشد دیگر چه توفیقی میان هنرمند دارای شناخت که اسمش بازیگر است با یک انسان در واقعیت اجتماع وجود دارد؟

مگر غیر از آن است که انسان در اثر واقعیات اجتماعی می‌تواند بدون آنکه آگاهی کامل در ضمیرش شکل بگیرد تغییر ماهیت داده و دچار تغیرات اخلاقی شود؟

اما یک بازیگر میداند که دارد بازی می‌کند و بی معنا نیست اگر بگوییم یک بازیگر با آگاهی دست به کنش می‌زند ، حال آنکه همانطور که گفته شد یک انسان در رئالیسم مسیر زندگی ممکن است بدون آگاهی دچار کنش های متعددی شود.

حالا به اینجا می‌رسیم که این شناخت باید از کجا حاصل شود؟

اول آنکه یک بازیگر باید هر آنچیزی که از کاراکتر و فضای کلی موجود در پیرامونش وجود دارد را دور بریزد.

چرا؟

چون بزرگترین خطا برای یک بازیگر آنست که وقتی یک نمایشنامه را میخواند، اصطلاحا بخواهد با کاراکتر موردنظر حس بگیرد و این دقیقا همان اشتباه بزرگ حرفه ای ایست که منجر به خشک شدن ذهن بازیگر و سخت شدن کار او با کارگردان می‌شود.

در مرحله ی بعدی باید توجه داشته باشیم که بازیگری فقط اینکه چه باید کرد نیست بلکه بیشتر اوقات پاسخی بر این سوال است که چه نباید کرد.

پس از هرگونه اضافه کاری در صحنه برای بازآفرینی کاراکتر باید جلوگیری کرد.

در ادامه وقتی که می‌خواهیم به درک کاراکتر برسیم تنها راهش هماهنگی با کارگردان و رسیدن به آن چیزیست که او برای نمایش دادن کاراکتر در ذهن میپروراند، چرا که مسلما درک کارگردان از کاراکتر در تصویر جان می‌گیرد و مسلما نمی‌تواند کاملا منطبق بر شناخت نویسنده از کاراکتر به عنوان خالق باشد،حال آنکه نویسنده خود به نوعی دست به بازآفرینی می‌زند و به عنوان یک شِمای کلی می توان نمودار درک کاراکتر را از نویسنده در اولین بازآفرینی ذهنی به کارگردان در دومین مرحله و بازیگر در اجرای این روند در نظر گرفت.

نباید فراموش کرد که همفکری و تعامل و ارائه ی پیشنهادات و ایده ها یکی از الزامات کار گروهیست پس در کنار حفظ موارد حرفه ای هیچگاه از این تعاملات غافل نمانید چرا که دیالوگ مهم ترین اصل برقراری ارتباطات انسانی است و نمایش به عنوان یکی از بارز ترین محصولات این تعاملات همیشه برآمده از دیالوگ است . البته دیالوگ در معنای انتقال و تبادل مفهوم ، نه فقط در جایگاه کلام زبانی.

پس فهمیدیم که با واکاوی کنش های ذهن می‌توانیم به رویکردهای خوبی برسیم.

پس بار دیگر که در خیابان در حال قدم زدن هستید و یا در صحنه ی نمایش می ایستید می‌دانیم که بازیگری چه مرزهایی را میان طبیعت و تصنع در بر می‌گیرد و اینکه می‌توانیم با شناخت اولیه نسبت به این حدود با رویکرد ذهنی مناسب تری به ایفای نقش بپردازیم.

همان چیزی که به آن رویکرد شناخت نظری در بازیگری میگویند.

.

محمدحسین الوند

.

نقاشي از سالوادور دالي